دلم گرفته مثل آسمان ابري آخرين روز ديدار، روزي که من و تو بي آنکه سرعت ثانيه ها را حس کنيم ،با هم بوديم تا عشق را جلا دهيم .آن روز تمام دلم رنگ غرور بود و سرور و نفهميدم دل آسمان را که چقدر شکل غصه بود .شايد آنروز آسمان ميدانست که جدايي بعد ها معني واقعي اش را بر ما مي نماياند.
من به خاطر می آورم آن گاهِ روشن شفاف را که خیابانها را به عشق میپیمودیم و نیز قشنگی تلاشهایی را که به جستجوی راهی بودند برای یافتن بهانه با هم بودن .
من به خاطر می آورم ثانیه های بیشمار شب سکوت را سوار بر ارابه عشق؛ ثانیه هایی که بدنبال هم میگذشتند تا من و تو فقط با هم بودن و سکوت را تجربه کنیم،سکوتی که خود هزاران معنی داشت.سکوتی که پر بود از فریاد عشق،از آوای دوست داشتن، از خود خواستن تا صبح .
آن شب من و تو بی آنکه سرعت لحظه ها را اعتنا کنیم به دور دست هایی خیره شده بودیم که فرصت اندیشیدن به اکنونش را از ما میگرفت. شاید آن شب هر دوی ما به اعجاز عشق مشکوک بودیم و به قدرتش بی ایمان. شاید آن شب هر دوی ما منتظر تولد یک واقعه در گذر زمان بودیم تا دستهای آشنائی را بهم بپیوندد که با هم غریب بودند .
شاید آن شب هر دوی ما باید به سکون مبتلا میشدیم تا اتوبوسی از عشق به راه بیفتد و خاطره ای سازد برای تمامی روزهای آینده ،برای امروز ،برای فردا ، برای همیشه.......
نميدانم ، شايد تمام لحظه هاي زندگي ام را در انتظار کسي بوده ام که بيايد و با حضور دستهايش تنهايي بيرحمم را بزدايد .شايد تمام اين اوقات ، اين من خسته در التماس ثانيه هايي بودم که احيا شدنم را شتاب ورزد بسوي عشق ،و چه خوب آن وجود آسماني تمام لحظه هاي کوتاه با هم بودن را برايم ناب ميکرد .
زمانيکه از تلنگر تنهايي فرو ريخته بودم ،روياي آمدنش به کوهي استوار بدلم کرد و من تمام آغوش را ساحت فرودش کرده بودم تا بيايد و بر دل خسته اي مرهم گذارد که اين همه را شايد نميگنجيد.آري او آمد تا من چشمهايش را ببينم و ياد بگيرم که نجابت صدق را بايد پاس داشت ،آمد تا قلبش را نگاه کنم و ستايش عشق را بچشم .
با فکر به او قلبم واژه واژه عشق را هجي ميکرد ،اما افسوس اکنون که دوست دارم دستهايم را براي کسي که دست را ميفهمد تعبير کنم ،اکنون که دوست دارم چشمهايم را ،دلم را و بغضم را براي کسي که اين همه را گنجيده شود تفسير کنم او نيست و من مانده ام و اعتياد به رويايش .به روياي يافتن دستي که دوباره در کوچه تاريک و باريک عشق ،شبانگاه بسويم دراز شود و من بي اختيار دست در دستش گذارم .
به روياي يافتن قلبي که ديگر بار تا صبح نا خواسته ، از قصه نيمه و زيباي عشق برايم باز گويد.
اکنون که بي تاب انتظارش هستم ،بي تاب عشق و ديدار ديگر بارش .
اکنون که تمام دستهايم الفباي آغوش است او نيست و هيچکس ديگر هم برايم او نميشود چرا که ناجي هميشه يکي است .
اکنون که شانه ها ،سينه ها ،چشمها و دستهاي مهربانش را تا سر حد نا صبوري محتاجم ،وجودم از بوي قشنگ حضورش تهي است .اما ميدانم که روزي خواهد آمد ، روزي که وجودش را در خرمني از نرگس هاي سفيد سلطان قلبم کنم .
به انتظار آنروز مي نشينم و مطمئنم که آنروز خواهد رسيد و من و او به اثبات خواهيم رسيد و همه خواهند ديد که چشمانم ،سينه ام ، شانه ها و دستهايم ، تمامي قلب کوچکم و تمامي وازه هايم طنين رسواي يک جاذبه اند و آن جاذبه ،خود اوست.
همیشه آغاز صحبت در مورد یک مهم ،خیلی راحت نیست . وقتی نسبت به چیزی یا کسی ارادت خاصی داریم ، حاضریم تمام بهایش را بپردازیم تا حق مطلب ادا شود .نمود بارز این حالت وقتی است که یک رویا در ناپیدای ضمیرت به واقعیت مبدل میگردد و چنان در زندگی ات رخنه میکند که زندگی را در او معنی میکنی.
حال من نیز با تمام نیرویم ،با تمام احساس کوچکم ،با تمام خواستنم ، بر ذهن خود ضجه میزنم تا یاریم کند که بهترین را ...
نثار کسی کنم که حتی واژه بهترین نیز برایش بهترین نیست،
نثار کسی که آمدنش در زندگی ام بسان معجزه ای الهی بود که انگار بر تن خسته کویر باران بهاری بپاشی ،
نثار کسی که به پاس آمدنش دلم رنگ حیات را باز شناخت .
نثار کسی که آموخت زندگی میتواند چقدر زیبا باشد، زندگی را باید زندگی کرد نه فقط گذراند.
نثار کسی که به پاس ظهورش آموختم زندگی بدون عشق ،فسرده زندگی ایست که حتی ارزش تجربه هم ندارد.
نثار کسی که عشق را هجی کرد ،
نثار کسی که یادم داد چرا میگویند عشق برترین نعمت خداست به آفریده اش.
حال میدانم که عشق موهبتی است الهی که آنرا باید شناخت ،آنرا باید لمس کرد ،باید چشید ، نه در کتابها خواند یا در دست دیگران به نظاره نشست .باید با آن آمیخت ،باید با آن پیوند بست ،باید در آن ذوب شد.
و اکنون...
مسرور از احساس پاک عشق ،نظاره گر وجود لبریز شده خود از گمشده ای ام که یافتنش را مدیون همانم که تا همیشه با معنی عشق و لمس عاشقی برایم گرهی
نا گسستنی خورده است .همانی که نجاتم داد از هیچ به همه ،از فسردگی به طراوت و از سکون به جنون . مدیون او ....

